نیمه دوم خرداد 1383

هفته نامه صبح پرستو
در
برنامه هات اشتباه هم کردی ؟
آره
یکبار تو کار گزارشگری تو خیابون در
باره هوای پاک از راننده اتوبوس
پرسیدم :سوخت شما چیه؟
گفت: گازوییل
منم
نمی دونستم گازوییل بدتر از بنزینه
فکر کردم چون گاز داره اولش مثل گاز
گفتم آفرین صد آفرین
که
همه زدن زیر خنده و کارگردان کات
داد......


نیمه دوم بهمن 1383
مجله صبح زندگی
ببخشید اگه تپق می زنم
پس
شدی مجری و رقیب عمو پورنگ
استرس نداشتی؟
نه
اینقدر راحت بودم که عمو پورنگ گقت
مگه اینجا خونه خاله است
چی
شداز پیش عمو پورنگ رفتی با
خانم هاشمی برنامه اجرا کردی ؟
نمی
دونم من نرفتم
ولی
فکر کنم حرف می زدم نمی ذاشتم عمو
پورنگ حرف بزنه عمو پورنگ
هم...

15تیر 1384
مجله خانواده
از
درس ومدرسه عقب نیفتادی؟
نه
اولویت اولم درسام بعد مجریگری و
بازیگری


12آبان 1384
مجله بچه ها گل آقا
تا
به حال شده به خاطر معروف بودنت معلم
تو نمرهات بهت ارفاق کنه؟
نه
من احتیاجی به ارفا ق ندارم خودم
شاگرد زرنگم یه نمره ی کمتر از
20ندارم
اوقات فراغت چه کار می کنی؟
کتاب می خونم نقاشی می کشم و با
کامپیوتر کار می کنم


آذر
1384
مجله سروش کودکان
تو
مدرستون هم برنامه اجرا می کنی؟
بله
اتفاقا یک سال جشن شکوفه ها برای بچه
های کلاس اولی بود همه بچه ها ذوق
کرده بودن من رو دیده بودن ماماناشون
هم اومده بودن با من عکس بگیرن فکر
کردن منو برای جشن دعوت شدم به این
مدرسه الان میرم نمی تونن عکس
بگیرن مدرسه به هم ریخت مدیرمون
اومدند گفتند: فاطیما دانش آموز همین
مدرسه هست شما می تونید بعدا باهاش
عکس بگیرید
بعضی از بچه ها هم که گریه می کردن به
هوای بودن من توی این مدرسه واینکه
نقاشی هاشون رو ببرم تلویزیون نشون
بدم ساکت می شدن
نوروز1385
مجله خانواده سبز
گفتگوي سبزينه >مشهورترين كودك
سال:
يك روز با فاطميا بهارمست
جمعه است، روز تعطيل... با هزار زور
و زحمتفاطيما خانم را پيدا كرديم، (فاطيما بهار
مست) راحالا بايد همه شناخته باشند، دختر
شيرين زبانيكه توانست در مدت كمي از خود يك
چهرهتلويزيوني معروف بسازد. به حوالي نارمك
تهرانكه ميروي سرت گيج ميرود،
ميدان هشتادم،ميدان هشتاد و ششم، ميدان...
كوچه 1/64شرقي، كوچه 1/63 غربي و... به هر
حال آدرسرا پيدا ميكنيم، اما نه به اين
راحتي، به پدر فاطيمازنگ ميزنيم كه ما
نشاني را گم كرديم، خودت رابه ما نشان
بده... و او در يكي از ميدانهايصدگانه نارمك
خودش را به ما نشان ميدهد،البته به همراه
او همسرش و خود فاطيما هماست... ميدان...
نارمك مانند يك پارك است، دريك جمعه آفتابي
قرار گذاشتيم با فاطيما خانمشيرين زبان صحبت
كنيم... ماحصل اين گفتگو رابخوانيد...
آمديم از فاطيما بپرسيم، چند سالته؟
نگذاشتپرسشمان تمام شود، گفت: 10 سالمه،
كلاسچهارم دبستان هستم... و برخلاف آن كه
فكر كنيدخيلي شيطان هستم، اما نه؟ از پدر و
مادرم بپرسيد.در خانه آرام آرام هستم، علاقه
زيادي بهعروسك ندارم و سرم فقط در كتاب و
اينترنت ومطالعه است... سعي ميكنم، اطلاعات
روز ايران وجهان را دنبال كنم تا كم نياورم!
ماشاا... به اين زبان... فاطيما جون اين
زبان رااز كجا... (باز هم اجازه نداد، پرسشم
به انتها برسد)اين زبان خدادادي است، اگر
ميبينيد لفظ كلامصحبت ميكنم، به خاطر
كتابهايي است كهميخوانم...
چه كتابهايي... (باز هم نگذاشت)
گفت:كتابهاي تاريخي، رمانهاي سنگين جك
لندن،آگاتا كريستي و... داستانهاي تاريخي، از
جملهناپلئون بناپارت، سينوحه پزشك فرعون،
خداوندالموت، خاطرات مهاتما گاندي و...
ميپرسم:يعني همه اينها را ميشناسي... بله
كه ميشناسم،چرا نشناسم، سال هاست كه در
حال خواندن اينكتابها هستم. تجربيات زيادي
از زندگي بزرگانميدانم... همين مسائل باعث
شد تا اطلاعاتم چندبرابر شود... و نسبت به
مسائل روز و تاريخي دنيا وايران آگاه باشم...
آخر فاطيما خانم، شما مجري
برنامههايكودك و نوجوان هستيد، فكر ميكنيد،
ايناطلاعات براي شما لازم باشد... كه
ميگويد: يكمجري فرق نميكند كه در چه
برنامهاي فعاليتميكند، كودك يا بزرگسال بايد
هميشه در حالجمع آوري اطلاعات باشد وگرنه
توفيقي دركارش بدست نميآورد.
اگر طرف صحبت فاطيما از پشت تلفن باشيد،
بهطور حتم تصور نميكنيد كه يك دختر 10 ساله
درحال صحبت با شما ميباشد، او چنان با
قدرتصحبت ميكند، چنان واژههاي عجيب و
غريبيبيان ميكند كه انگار با يك فوقليسانس
دكتري درحال صحبت هستيد، به قول خودش، اين
يكاستعداد خدادادي است...
راهيابي به
تلويزيون
مادر فاطيما ميگويد: ما پاي
برنامههايعموپورنگ و ديگر برنامههاي كودك و
نوجوانمينشستيم، فاطيما از كودكي علاقه خاصي
به كاراجرا داشت، يك روز (فاطيما)، مهمان
تلفنيبرنامه بود، طرز بيان او باعث شد تا مدير
تهيهبرنامه از او دعوت به همكاري كند، ابتدا
جدينگرفتيم، اما زماني كه فاطيما را به
تلويزيون برديمو او در اداي كلمات به هيچ
عنوان اعتماد به نفسخود را از دست نداد، در
نهايت فاطيما پذيرفتهشد و از چندي بعد اجراي
برنامه براي كودكان ونوجوانان به او محول شد
و خوشحالم كه اوتوانست به چنين موفقيتي در
اين سن كم برسد.پدر فاطيما كه خود تا چند سال
پيش به فوتبالميپرداخت و سابقه بازي با
سپاهان در ليگ همدارد ميگويد: از زماني كه
به استعداد فاطيما پيبردم، تصميم گرفتم،
تمامي امكانات رفاهي رابراي او تامين كنم تا
او با فراغ بال به آن چه كهميخواهد برسد و
همين هم شد... پدر فاطيماميگويد: ابتدا، باورش
براي ما هم مشكل بود كهفاطيما بتواند برنامه
اجرا كند، اما او حالا كاملا بهاعتماد به نفسي
كه بايد ميرسيد، رسيده است... واميدوارم اين
روال را در سالهاي آينده همادامه بدهد، او
هنوز سني ندارد...

دوست دارم
كارگردان بشوم
با آن كه فاطيما علاقه وافري به
اجرا دارد، اماميگويد: من عاشق كارگرداني
هستم، از اين شغلو حرفه بسيار خوشم ميآيد،
من مثل خيلي ازبچهها كه آرزو ميكنند، پزشك
يا مهندس شوند،دلم ميخواهد تحصيلات
دانشگاهيام را دررشته كارگرداني و سينما
ادامه بدهم و روزي يككارگردان موفق در
كشورم شوم... وي همچنينعلاقه شديدي به
فيلمهاي (ابراهيم حاتمي كيا)كارگردان نامي
كشور دارد و ميگويد: فيلمهايحاتميكيا نگاه
ويژهاي به مسائل روز جامعه دارد،اگر شما يك
فيلم را از اواسط ببينيد، از حركتدوربين
ميتوانيد حدس بزنيد كه كارگردان آنفيلم
ابراهيم حاتميكيا است... او نام كوچكي
درسينماي ايران نيست... و جالب اين كه اين
علاقهدوطرفه است... چرا كه حاتمي كيا در
سريالجديدش به نام (حلقه سبز) از (فاطيما
بهارمست)استفاده كرده است و نقش خوبي به او
داده است.فاطيما ميگويد: بازي در فيلم حاتمي
كيا آرزوييبود كه خيلي سريع به آن رسيدم...
اما آنچه باعث شد كه فاطيما به چنين
درجهاياز موفقيت برسد تنها استعداد نيست،
بلكه او عشقميورزد و با اين عشق زندگي
ميكند...
پدرش (فرشيد بهارمست) ميگويد: (همينعشق
باعث شد كه من او را بيشتر تشويق كنم تا
بهاين كار عشق بورزد.)
فاطيماي شيرين زبان درباره پدر و
مادرشميگويد: (از اينكه آنان اجازه دادند در
مسيريكه ميبينيد هدايت شوم، سپاسگزارم و
قولمیدهم كه آرزوهايشان را برآورده كنم...
بهتصاوير فاطيما اين دختر شيرين زبان نگاه
كنيد...
اردیبهشت
1385 رشد نو آموز
یک مجری نه
ساله
تیر
1385
مجله خانه
وخانواده
چطور شد اسم
تلویزیونی شد بهار؟
بعد از بازی
در تله تاتر خاله بهار وبابابرفی با آقای فلاح
این اسم روی من موند
آخه اول
فامیلیم هم هست این اسم رو (بهار) دوستش دارم
دوست داری
جای کدوم مجری باشی؟
دوست دارم
خودم باشم البته از هر کسی یه چبزی یاد می
گیرکم ولی نه دوست ندارم جای کسی رو بگیرم
دنیا اینقدر
بزرگ هست که هر کسی جای خودش رو پیدا کنه
تیر
1385
قاب کوچک
(ضمیمه روزنامه جام جم)
مرداد 1385 
مجله
موفقیت
یادت هست
اولین بار ازت خواستن چه جوری وارد تلویزیون
بشی؟
بله عمو
پورنگ گفت: خواهر گلیجان باشم
گفتم نه من
می خوام مجری باشم
چی باعث شده
که بتونی با این سن کم اینقدر خوب حرف
بزنی ؟
اول همه
خواست خدا است بعد مطالعه که می
کنم باعث میشه ذهنم تقویت بشه و معلومات
عمومی هم یاد میگیرم
خب اینا
کافی نیست که هوشم زیاد بشه
بهترین
خصوصیات اخلاقیت چیه؟
اعتماد به
نفس
به نظر خودت
موفق هستی ؟
بله به
اندازه سنم موفقم
البته هدف
های دیگه ای هم دارم که با رسیدن به اونها
خودم رو موفق تر می دونم
چه چیزی
ناراحتت می کنه؟
دیدن بچه
های آدامس فروش وگل فروش تو خیابون یا بچه
هایی که شیشه ماشین پاک می کنن...

اردیبهشت
1386
کیهان بچه
ها
از بازی در
سریال ساعت شنی چه خاطره ای داری؟
وقتی
کارگردان (آقای بهرامیان) متوجه شدند به کار
گردانی علاقه دارم روز هایی که بازی داشتم می
رفتم سر صحنه
اجازه می
دادند دستیارشون باشم

خرداد1386
7روز زندگی
از نقشت در
سریال آلبوم جادویی چه خاطره ی داری؟
من اول قرار
بود نقش صبا دختر زمان حال رو بازی کنم که به
خاطر شباهت چهره صبا به غربی ها و شباهت چهره
ی من به خانم شهرزاد عبدالمجید در نقش
مادرم جای نقش ها عوض شد اول ناراحت شدم
ولی بعد با دیدن اون لباس های سنتی وخواندن
داستان نقش سحرناز برام جذابتر شد وخوشحالم که
نقش سحرناز رودباری رو بازی کردم....
رقابت می
کنم ولی حسادت نه